![]() |
![]() |
|
| و اما عشق ... |
|
به امید وصالش
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام دی 1385ساعت 22:48 توسط رضا عزیزی |
|
|
نگو گذشته از ما ... نگو ازم گذشتی نگو دلت گرفته از این که پام نشستی تقدیرم اینه که پیش من نمونی نگو باز میتونی تو بی من بمونی تقدیرم اینه که بمونم تو قفس همیشه بمونی یه تنها یه بی کس
بنویــــس واسه من دلت از چی شکست واسه چی رو چشات رنگ غصــــه نشست ؟ بنویــــــس واسه من دلت از چـــی برید بگو کی رو چشات نقس گریه کشیـــــــــــد بنویـــس ... بنویـــس ... واسه من بنویـــس ... که دلت تنگ شده ، طاقت گریه نیست
نگو گذشته از ما ... نگو ازم گذشتی نگو دلت گرفته از این که پام نشستی تقـــــدیرم اینه که پیش من نمونی نگو باز میتونی تو بـــــی من... تو بـی مـن بمونـــی ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 17:33 توسط رضا عزیزی |
|
|
دلــــــــــم گرفته آسمون نمیتونم گریـــــــــه کنم شـکنجه میشم از خودم نمی تونم شکوه کنم انــگاری کوه غــــصه ها رو سینهً من اومــــــده آخ ... داره باورم میشه خـــــــــــنده به ما نــیومــده... خـــــــــــنده به ما نــیومــده... دلم گرفته آسمون... از خودتم خسته ترم تو روزگار بی کسی یه عمره که در به درم ...
حتی صدای نفسم میگه که توی قفسم من واســـــه آتیش زدنت یه کوله بار شـــب بسم دلـم گرفته آســــمون ، یه کم منو حوصله کن نگو که از این روزگار ، یه خورده کمتر گـــله کن
منو به بـــــازی میگیرن ؛ عقربه های ســـــاعتم برگــــــهً تقویم میکنه ، لحظه به لحظـــــــه لعنَتم آهـــای زمـیـن یـه لحــظــه تو نـفـس نــزن نچرخ تا آروم بگـیره یه آدم شکسـته تـن ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 14:44 توسط رضا عزیزی |
|
|
ولی واسه تو عزيز من سر آمد عاشقيه ميخوام بگم دوست دارم اما نگو برو بیخيال تو هی مي گی ولــــم بکن بی خيال اين عشق محال هر چی بگی برای تو همون ميشم ای نازنين ميشم مثل يه مرغـــکی تو دست تو، بازم اسير ای ... تمام زندگــــــــيم برات ميميرم نازنين
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 21:23 توسط رضا عزیزی |
|
|
ما که بختمون ما که بختمون از اول بخت بد بیاری بود آخر روزهای خوبمون که گریه زاری بود روز های بد میرن و روزهای بد تر میان از دل غم زدۀ من نمیدونم چی میخوان روزگار چرخید و من اسیر درمان شدم توی بد بیاری ها راهی زندان شدم خلاصه ای روزگار خنجرت رو به ما زدی ولی من با این غزل میگم که اشتباه زدی حالا اشک خون به چشم اینو واست میخونم الهی دستت بشکنه ... که خنجرت خورد به جونم الهی دستت بشکنه ... که خنجرت خورد به جونم ما که بختمون از اول بخت بد بیاری بود آخر روزهای خوبمون که گریه زاری بود روز های بد میرن و روزهای بد تر میان از دل غم زده من نمیدونم چی میخوان
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم مهر 1385ساعت 2:15 توسط رضا عزیزی |
|
|
تنها تویی در خاطرم
با من بمان ای همصدا ، تا آخره اسم سفر از جاده های پر خطر ، این خسته را با خود ببر با من بخوان ای همنوا ، شعر سپید عاشقی این واژه را با هر زبان ، تنها توئی که لایقی من صد بیابان عاشقم ، دریای عشقم را ببین از آسمان قلب من ، گلهای حسرت را بچین در کوچه های عاشقی ، من عابری دلخسته ام از من گذشتم با دلم ، چون بر دلت دل بسته ام در فصل سرد عاشقی ، من گرم پندار توام در وصف عشقت مانده ام ، حالا پی شعری نوام در شهر بی سامان شب، با یاد تو من شاعرم از قصه های شهر شب ، تنها توئی در خاطرم .... ![]() برخیز جوان زمزمه ای تازه تو سر کن
برخیز ز نو جامه ای از خشم به بر کن این خانه همان خانه عشاق قدیمی ست این کوچه همان کوچه یاران صمیمی ست این دشت همان دشت و همان کوه و همان رود این وقت همان وقت و همین دیر و همان زود برخیز ببین حاشیه در امن و امان است برخیز و ببین ولوله در کل جهان است این آشتیه بین گل و گله و گرگ است این داغ همان داغ ستمبار سترگ است منشین که تو از سلسله رستم و زالی برخیز که این خانه ز یاران شده خالی .... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 19:42 توسط رضا عزیزی |
|
|
تو از اون روزي كه رفتي ... ، نه تو رفتي كه ببيني تا قيامت هم تو رو من از خودم جدا نكردم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 20:48 توسط رضا عزیزی |
|
|
افسوس که دیگر در چراغ وجودم
عشق به وطن ضرورت است نه حادثه عشق، تركيبی است از ضرورت و حادثه عشق، تنها تعلق است عشق، دل مضطرب نمیخواهد عشق، وابستگی ست. انحلال كامل فرديت است در جمع عشق، مجموع تخيلات يك بيمار نيست عشق، يعني پويش ناب دائمی عشق، به سراغ خستگان روح نمیآيد عشق خطرناك است نه عا شق عشق حذف كامل فاصله را درخواست می كند عشق محصول ترس از تنها ماندن نيست عشق فرزند اضطراب نيست عشق داروی توانمند جان است عشق به ديگری ابزاری ست برای زيبا و زيبا تر ساختن زندگی عشق شكستن و پاره كردن حريم ممنوعيت های ناموجه است. عشق اوج آزادي فردی ست، برایآنكس كه خواهان شريف ترين آزادی هاست عشق، نوع عميق و متعالیاخلاق است كه به جنگ با شبه اخلاق و اخلاقيات بازاری مي رود و عشق آری همه چيز است
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم تیر 1385ساعت 0:38 توسط رضا عزیزی |
|
|
آب مي خواهم، سرابم مي دهند عشق مي ورزم عذابم مي دهند خود نميدانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردي آفتاب ؟؟ خنجري بر قلب بيمارم زدند بي گناهي بودم و دارم زدند دشنه اي نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمي پشتم شکست سنگ را بستند و سنگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام عشق اگر اينست مرتد مي شوم خوب اگر اينست من بد مي شوم بس کن دل نابساماني بس است کافرم ديگر مسلماني بس است
به شبهای سپید عشق سوگند که شبهایم همه شب زنده داریست تو اینجایی تو آنجایی تو هر جا
|